تبليغاتX
یک روز صبح در لندن

یک روز صبح در لندن

فکر می کنی کارهای مانده که انجام بدهی .. باید اتاق را جارو بزنی ، آشغال ها را ببری بیرون، از همه مهمتر وقتی سرت خلوت شد فکر کنی چطور می توانی حال کسی که حالت را گرفته بگیری جوری که دیگر جرات نکند حالت را بگیرد. بعد ازآن وقتی حسابی چند بار دور اتاق گشتی و هی چای وشیرینی خوردی و به چند تا از دوستان خیلی نزدیکت که از جنس تو فکر می کنند و بدجور به هم احساس نزدیکی می کنید تماس گرفتی و همان حرف های همیشگی را تحویل هم دادید و خوب از زمان وزمین شکایت کردید و از همه مهمترمثل همیشه در برون افکنی هایتان پیش دوست جانتان مطمئن شدید که شما خیلی با استعدادید و خیلی خوب می فهمید فقط از سر بد شانسی بد جای قرار گرفتید و امان از این روز گار که قدر شما را نمی داند  برای هزارمین بار فکر می کنید که باید دست از این تنبلی بردارید و کاری کنید کارستان.وقتی از دوستتان خداحافظی می کنید مثل همیشه سر خوشید چون یکبار دیگر به دوستتان و مهمتر به خودتان اعلام کردید که اگر کاری نمی کنید بیشتر به خاطر حس ایده آلیسم شدیدی است که همیشه با شماست و ناامنی جامعه و افسردگی روحی که این روزها به تعبیر خودمانی تر سالهاست دچارش هستید وگرنه ای بابا شما که خیلی با حالید.

بعد از تماس تان می خواهید بروید سر همان کار خاص . به خودتان برای هزارمین بار می گوید که دیگه بسه باید نشون بدم چه هستم و چی کار ه ام. اما درست درهمان لحظه برای هزارمین بار به ذهنتان می آید که حالا بی خیال ،امشب را  بخوابم از فردا  کار ی که به معرفی خودم به جهان مربوط می شود را شروع می کنم  وبه این ترتیب شما سالها به درد ایده آلیسم گرایی دچار هستید.

شما فقط جارو می کنید ، آشغال ها را جلوی در خانه می گذارید ، به دوستانتان زنگی می زنید، حال آدم ها را می گیرید  البته چون چار ه ای ندارید.. شما خیلی درگیر هستید، خیلی. شاید یک روز این ایده آلیسم بودن دست از سر تان بردارد . مهم این است که شما خیلی می فهمید .

 

بوی آشغال هایم اتاق را پر کرده است.     

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 6:59 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

مانده ام از این همه روز های كه می آیند و می روند. مانده ام كه چه كنم ، چطور كارها خودش راست وریس می شود. چطور باید این روز ها را تا به آخر گذراند.در میان نمی دانم هایم گمشد ه ام.در میان تعجب هایم. خیلی سخت است كه مرتب حواست به حر فهایت، لحن ات و هزار كوفت و زهرمار دیگر هم باشد.

 

بی خیال. دیروز رفتم پارك زنان . وقتی هم بهمان اجازه بدهند كه می توانیم بی حجاب باشیم خودمان مصریم كه این حجاب را حفظ كنیم. مگه الكیه این همه سال تو سر مون زدند كه وای به حالت اگه روسریت از سرت بیفته.آن روز تا نیم ساعت گیج ومنگ بودم. من می توانم حجاب نداشته باشم، نمی توانم.یك فوج روانشناس و جامعه شناس برای تحلیل این وضعیت می خواهد .منظورم تحلیل شخصیت زنان است.

خبر جالب دیگر گفته یكی از انتظامات بود: امروز صبح آقای را از پارك بیرون كردیم. یعنی آقایانی هستند كه می توانند به روش های وارد پارك شوند! زن می گفت اما همه چیز حل است و به گمانم حق با اوست 

اگر سخت نگیریم ، اگر اینقدر بدبین وترسو نباشیم موضوع حل است. حالا اگر اتفاق هم افتاد ، افتاد دیگر . نمی توان كه جلوی اتفاق را گرفت! من كه 3 ساعت در پارك بودم وكلی لذت بردم. واقعا خوب بود. فقط ادم باید فكر كند خوب همه جا مرد هست دیگر. اساسا آدم وحوا هم با تاخیر چند ساعت متولد شدند آنوقت ما كه باشیم كه با خلقت مخالفت كنیم.

از همه این حرف ها ونقد ونظر ها گذشته من از این پارك خوشم آمد هر چند كه مدام و ناخود آگاه این حس را داشتم كه یك جای كار می لنگد كه خیلی هم داشتن پاركی زنانه عادی نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 6:38 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

 

 

تا همین چند سال پیش خیلی ها از من می پرسیدند یعنی حالا که مسلمون نیستی خدا رو می پرستی ؟ نماز هم می خونی؟ من بد لحظاتی رو نو این جواب دادنها  گذروندم . فقط کافیه یه بار تو یه جمع اقلیت بیفتی تا بفهمی من از چی می گم. تازه از این بدتر خیلی ها از من با جدیت می پرسیدند که من آتش پرستم یا نه ؟ انگار با ایمان من تکلیفشون برای دوستی با من روشن می شد . حالا بگذریم که چقدر حماقت آور که آدم بین همه چیز های جهان آتش را برای پرستیدن انتخاب کنه ، بگذریم از حماقت اونها ، انگار باورشون نمی شد که به جز اعتقاد اونها می تونه چیز های دیگه ای هم تو جهان باشه حالا به فرض آتش. اصلا مگه آتش کجاش ایراد داره که آدم ها اینقدر براشون عجیبه . همیشه فکر می کردم این آدمها چقدر پروند، چرا یه کتاب نمی خونند ، چرا توقع دارند من طفلی براشون مسئله معرفت شناسی رو حل کنم ! چرا می خواهند تو این جهان با..... میلیارد جمعیت همه یه جور فکر کنند!   البته این چند سال اخیر دیگه با آتش روبرو نشدم یا آدم ها خودشون متو جه می شدند که کافی این سئوال رو بپرسند تا یه مشت نثارشون بشه. بهرحال من دیگه مدت ها ست که مجبور نیستم به سئوالت اعصاب خورد کنی از جنس آتش جواب بدم، از نعمت بودن در کنار جمع روشنفکری یکیش همینه . اینها حتی اگه از زور کنجکاوی هم بمیرند دور از شان روشنفکری خودشون می دونند که از این جور سئوالتی بپرسند پس می گذارند تو یه وقت خیلی رومانتیک که انگار اجازه هر سئوالی در اون لحظات داده می شه کنجکاوی یا به عبارتی ته مونده حماقت خودشون را رو می کنند که کاش این کار رو نمی کردند. چه فرقی می کنه که من آتش پرست باشم یا هر چیز دیگه؟!

 البته بارها هم شاهد بودم که وقتی آدم ها متوجه می شدند من مثل خودشون نیستم یعنی جز اقلیتم ، انگار کار خارق العاده ای انجام داده باشم یکهو دو برابر بهم احترام می ذاشتند ، جوری نگام می کردند انگار رستگارترین آدم هام. مثل این که یهو یه دایناسور را به حذف خطرش ببینن که راست راست داره تو خیابون مثل خودشون را میره، البته این جوری هم نه تنها خوب نبود بلکه آدم رو معذب می کرد. من نه به خاطر خودم بلکه به خاطر یک چیز بیرونی عزیز بودم و  تازه سختی های خودش را هم داشت مثلا چون من زرتشتیم و خیلی آدم با حالیم که هستم پس یعنی نباید خیلی از کارها را انجام بدم. این واقعا زور داره کمترینش اینه که اگه یهو دلت خواست به یه ظرف شیرینی دستبرد بزنی نتونی چون برای تو زشته ولی برای دیگران نه. در ضمن این جور آدم ها که فکر می کردند من از باقیمانده های گنجینه ایران باستانم توقع داشتند  تا ابدالدهر دروغ نگم و تا نهایت دنیا شفاف باشم ! آخه برای چیه ؟ مگه خودتون هستید که از من توقع دارید ؟ منم آدمم دیگه . تاره یه آدمی که تو ایران زندگی می کنه که تا دروغ نگه کارش راه نمی افته.  

اما بالا خره  آدم ها یه جای دلشون می خواد باور کنند ، یه جای گیر می کنند. دست خودشون که نیست. هر چقدر هم به خودشون بگند بی خیال جدی نگیر نمی شه. وقتی شما از مردی خوشتون بیاد که هی بگه من کاری به مذهب ندارم، اعتقاد هر کس برای خودش محترمه و از این چیز ها .  باور نمی کنید؟  نه تو رو خدا باور نمی کنید؟  ولی لطفا باور نکنید . از من به شما نصیحت اگه شما هم  مثل من تو اقلیتید. چون ما تو جامعه ای زندگی می کنیم که همه چیزش با مذهب و اعتقاد آدم ها سنجیده می شه.

 

تا حالا می گفتی تنها چیزی که برای من مهم نیست مذهب کوفتیه . می گفتی باید شاشید توش . می گفتی همش کلک که ما آدمها رو اسیر کنند . یه سئوال، تو اونموقع ها مست بودی یا فقط در همون روز رومانتیک مست کردی تا بزنی زیر همه چیز ؟ عزیزم مگه نمی دونی ملا حظه هم خوب چیزیه. حالا باید اده همون روز حالا من رو جا بیاری یا فقط حس معرفت یابیت گل کرده بود؟ به تو چه که من چی رو می پرستم مگه من حتی یکبار هم از تو پرسیدم تو چقدر خدا رو قبول  داری ، نماز می خونی یا نه! اجدادتم خدا پرست بودند؟ روزه هم دارید؟

اده باید همون روز می گفتی ما که نفهمیدیم مذهب تو چی می گه؟ حتما باید اون روز زرتشت را از قبر می کشیدم بیرون که به تو عوضی بگه که 6000 هزار سال قبل از میلاد مسیح بنده خدا چی گفته ؟! واقعا خودمونیم 6000 هزار سال خیلی زیاده  واقعا تو خجالت نکشیدی با این همه سکنات و جبروت و با شماره 7، 6 عینک که فقط به خاطر خواندن به باد هوا دادی  ندونی زرتشت  چی گفته؟! از تو  دوستدار فلسفه که بعید کتاب های نیچه رو نخونده باشی ،  اون مرحوم تو هر کتابش یک چیزکی از زرتشت نوشته. نکنه تو هم می خواستی از چیز های گرما زا حرف بزنی و روت نشد؟!

ببین فقط کتاب خونی رو بی خیال شو حداقل می تونی چشماتو نجات بدی البته  و از همه مهمتر  قبل از اینکه بیفتی تو ورطه احساسات متوجه باش که مذهب طرف چی میگه شاید یه چیز ناجور بگه که واسه تو جیز باشه و بسوزی.

 

 

     

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:58 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

می دونید این چند روز مسئله آفریقا من رو بد جوری به خودش مشغول کرده ، دارم فکر می کنم خوب نیست اینقدر آدم زود زیر حرفش بزنه ومن برای اینکه نشون بدم آدم ثابت قدمیم  باید هر طوری شده برم اونجا .من از مدت ها قبل می خواستم برم آفریقا و از نزدیک شیر و پلنگ واقعی ببینم. نه از اون هایی که تو باغ وحش ارم البته اگه بشه اسمش رو باغ وحش گذاشت دارند سقط می شوند،  نه حیوانات واقعی. فکر می کردم رستگاریم همون جا اتفاق می افته البته اگه چیزی هم به عنوان رستگاری موجودیت خارجی داشته باشه یا حالا یه جور دیگه اش آسایش روحی تو دل طبیعت وحشی آفریقا و بودن کنار حیوانات. البته اگه طبیعت اونجا هنوز بکر باشه و اگه حیوانات تمومم نکنند. به هر حال همین طوری که داشتم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم واقعا سفر کردن به آفریقای جنوبی برای هر بنی بشری لازمه  بعد شاید یه سری به تبت و چین هم زدم تا احساسات معنویم کامل بشه.

امروز روزنامه بودم گفتند خبری از پول نیست، گفتم موبایلم قطع یالا پول بدید ، می خوام وصل بشه  تا حالا یه عالمه miss call, sms  بی جواب داشتم، گفتند آخه  ولی هنوز از پول خبری نیست . گفتم لطفا هر وقت خبری شد بهم بگید. گفتند چشم.  

 دارم به موبایلم فکر می کنم ، صفحه خاموشش رو که می بینم حالم بد می شه. تا حالا به یه چیز اینقدر وابسته بودید؟

به هر حال من حتما یه روزی می رم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:22 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

این روزها بد جور دلم می خواد بنویسم. همیشه نظری نسبت به وبلاگ داشتن نداشتم ، پارسال  به اصرار فهمیه عزیزم  راضی شدم چون اون روزها حالم خیلی بد بود البته نه اینکه الان خوب شده باشه، اختیار دارید ، منم و این حال بد که دیگه یه مدتی باهاش بد جور کنار اومدم و فکر می کنم خب بالاخره همه آدمها به یه چیز های باید تو زندگی عادت کنند، حتی شاید افتخار. خلاصه من وحال بدمم خوشیم با هم. شدم باهاش آبجی. اما داشتم می گفنم که  وقتی فهمیمه وبلاگ را راه اندازی کرد که یعنی می شه زمستان پارسال. هنوز علاقه ای به نوشتن توش نداشتم . الان هم خیلی مطمئن نیستم.فقط الان، دقیقا همین الان دلم می خواد بنویسم. بالاخره هیجانه دیگه . این روزها که البته زیاد عجیب نیست گیج و ویجم. روز هام همین جوری می آیند و می روند بدون اینکه کاری بکنم. راستش دیگه اعتقادی به هیچی ندارم. شاید تو بگی حالا تازه درست شدی ولی خودم هنوز مطمئن نیستم و فکر می کنم یه جایه کار خرابه . نپرس که کجا که نمی دونم! لطفا تو اگه می دونی بگو. دیگه نه می خوام برم آفریقای جنوبی شیر و پلنگ ببینم نه به رویای آمریکایی نزدیک بشم و نه می خوام برم  تو کافی شاپ های فرانسه هی قهوه  بخورم تا بالا بیارم. دلم می خواد همین جا باشم  تو خونم تو خیابون ویلا. دوست دارید بیاید یه چای با هم بخوریم تو رو خدا تعارف نکنید. دلم می خواد این جا بمونم و هی برای صفحه زنان کار گزاران بنویسم تا جونم بالا بیاد و بقیه با گوشه و کنایه بگند شما چه دلخوشی دارید زنهای ما این همه مشکل دارند اونوقت شما به جای پرداختن به دردهای آنها از خاطرات، آشپزی و ورزش می نویسید!! آره به خدا من حالم به هم خورده از بس از درد و کثافت نوشتم، جرم که نکردم روز نامه نگار شدم . من تو همین صفحه با اجازه می خوام فقط از آشپزی و مسایلی از این دست بنویسم. مثل کیک ناپلونی خوشمزه هر چند بی بو و خاصیت. چون معتقدم زن ها که هیچ همه ما احتیاج به تنفس داریم هر چند از نوع تصنعیش. خب ما عادت کردیم که همه چیز هامون تصنعی باشند. مگه نه؟

غروب جمعه است ومن حوصله هیچ کاری رو ندارم. باید چیکار کرد  توغروب جمعه که مثل باقی غروب ها نشه. از تکرار خسته ام  که از سر خوش شانسی سر تاسر زندگیم تکراری شده.  

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 8:41 PM  توسط نیلوفر رستمی  |