- کمتر از یک ماه گذشت و من اینجا هیچی ننوشتم ، البته که کاری هم جز همان تکرار روزمره گی نکردم.
2- چند روز پیش بعد از مدت ها ر فتم تئاتر شهر ، دلم تنگ شده بود برای سا ختمان گنبدی شکلش ، برای راهروهای پر و پیچ و خمش ، برای آدمهاش، جاهای است تو دنیا که تکه ای از ما را تو خودشون دارند .، وقتی دلمون برای همون تکه از خودمون تنگ می شه بد نیست که بریم یه سری بهش بزنیم . یعنی یه سری به خود سابقمون بزنیم. من 5 ، 6 سال از زندگییم رو تو تئاتر شهر گذروندم ، بین هفت تا از سالن هاش ، هی گفتگو می گرفتم و گزارش می نوشتم، همونجا برای اولین بار عاشق شدم. می دونم دیگه اون روزها تکرار نمی شه ، بابتش خوشحال هم هستم چون هیچی نباید زیاد دوام پیدا کنه جز خود زندگی. یه روزی تصمیم گرفتم از اونجا بزنم بیرون ، فکر می کردم دارم خفه می شم ، فکر می کردم زندگی یعنی تغییر مداوم .« هنوز هم کمابیش اینجوری فکر می کتم . » و ....
دوهفته پیش رامین سلیمان پور ، طراح صحنه تئاتر مرد. روحش شاد . اولین گفتگو تئاتریم سال 80 با رامین بود و اون آخرین کارگردانیش . کارگردان نمایش« پیشته »بود . دیگه کار نکرد و دیدار های ما شد سالی یکبار ، تو راه پله های تئاتر شهر یا تو روابط عمومی یا وقتی داشتیم آخر نمایش برای بازیگر ها دست می زدیم . آخرین بار تو شمال دیدمش ، می گفت اینجا زندگی بهتر از تهران . نمی دونم حرف دلش بود یا نه . من برای آخرین گزارشم واسه مجله زنان « 3 مرد و 1 زن ......» رفته بودم شمال. همه چیز آخرین بود : آخرین دیدار ، آخرین گزارش ، آخرین... تو راهرو طبقه دوم تئا تر شهر بودم و نفسم بند اومده بود از شمردن سالهای ز ندگیم ، از چیزهای که به آخر رسیده بود . دلم برای خودم ، برای رامین ، برای همه اون سالها تنگ شده بود . انگارهمه چیز تو یه چمدون جا گرفته بودند .
3- بعد از تمامی این حس و حال ها با بروبچ رفتیم تماشای نمایش « نقاشی روی شبنم » کاری از صربستان. پیشنهاد می کنم جدا قید دیدن نمایش های خارجی را بزنید .در خانه ماندن و از سر بیکاری ناخن جویدن صد برابر بهتر ، حداقل روح وروان آدم سالم می ماند و 200 بار ساعت را نگاه نمی کند که کی این مزخرف تمام می شود ، واقعا انتخاب های افتضاحیه و روز به روز هم معیارهای انتخاب ها بدتر می شه . انگار آقایان محترمی که نمایش ها را انتخاب می کنند تو عمر با فضیلت شان یک نمایش خوب هم ندیده اند! خلاصه این نمایش90 دقیقه ای ترکیبی از حرکات بدن و آواز بود که ننه جان بنده هم می توانست با کمی تمرین از پس شان برآید . طفلی هنرمندهای خودمان ، اگر این نمایش کار یک ایرانی بود از فردا نمی توانست سرش را در تئاتر شهر بلند کند .
نتیجه اخلاقی : 1-هر نمایشی مخاطب خودش را پیدا می کند ، حالا شده با تبلیغات دوستان نفوذی . و از آنجا که حرمت هنرمند واجب است پس ما، ما تحت مبارک را 90 دقیقه به زور و جبر روی صندلی نگه می داریم ودر پایان هم برای اینکه حرمت را کامل به جاآورده باشیم کف مرتب به پاس هنر شان می زنیم . مرده شور این تعارف و ادب ایرانی مان را ببرند. 2- نهایتا سخت نگیریم محصول کشوری جنگنده و مسلمان است .3- اگر هنوز کمی ذوق برایمان مانده باشد می رویم دل و جیگر ی نزدیک تئاتر شهر ، ترجیحا با عباس غفاری تا یکبار دیگر از سفرش به انگلیس برایمان بگوید.
