تبليغاتX
یک روز صبح در لندن

یک روز صبح در لندن

 

اين روزها دارم كتاب «هزارتوي بورخس» را با ترجمه اعلايي مي خوانم .

چند سال پيش در خانه يك دوست و وقتي داشت تكه هاي از رازهاي خلوت اعلايي را مي گفت با جناب مترجم مرحوم جور ديگري آشنا شدم ، دركنار چايي و آب نبات هاي اصفهان  اعلايي برايم بزرگ شد و همراه آن  اصفهان و جماعت داستان نويسش. اصفهاني كه تا آن زمان نديده بودم ! چند سال بعد كه مي شود چند روز پيش در خانه همان دوست دنبال كتابي در كتابخانه اش براي خواندن مي گشتم و هزارتوي بورخس را ديدم با ترجمه اعلايي.  با هزار سفارش كه مبادا كتاب خراب شود به امانت گرفتم و اين روزها دارم مي خوانمش . 

 مرده اين داستانش شده ام : مرگي ديگر . اما يك چيز ديگر در اين ميان است كه خواندن كتاب را دلچسب تر مي كند . اين روزها من به همان دوست امانت دهنده كتاب فكر مي كنم ، به گپ هايمان كه هميشه  چند ساعت طول مي كشيد و من كه عادت به شب بيداري ندارم و ساعت 3 به بعد ديگر چشم هايم لوچ مي شود و او كه تازه مي خواست حرف بزند .  به هزار كار و جاي كه تصميم گرفتيم انجام بدهيم و برويم كه همه را به آينده وا گذاشتيم يا در ميان حرف ها ي ديگرمان گم شد و يادمان رفت كه چه مي خواستيم.    به روزهاي رفته فكر مي كنم ، به امروز كه سريع دچار گذشته  مي شود ، به لحظه هاي كه دلم مي خواهد آنها را حبس كنم و نگدارم در بروند و نمي شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 1:31 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

همه چیز مثل سابقه است ، متاسفانه همه چیز . دلم برای عزیزترینم تنگ شده ، برای پدرم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:58 PM  توسط نیلوفر رستمی  |