امروز در روزنامه فقط وبلاگ خواندم . حتي يك كلمه هم محض رضاي خدا ننوشتم. به خودم استراحت دادم ، همش كه نمي شود خبرهاي مزخرف نوشت. همش كه نمي توان به فلاني و بهماني زنگ زد و گفت نظرتا ن درباره كوفت وزهرمار چيست وبعد عين يك ظبط صوت دو باند همه كلمات را پياده كرد و هي وي گفت، وي افزود ، وي زر مفت زد را پشت سرهم رديف كرد. چقدر از سرقت مسلحانه ، قتل و كودك آزاري ، خيانت با سانسورهاي خبري بنويسم طوري كه خواننده بيچاره فكر كند همه حقيقت را خوانده است در حاليكه حقيقت واژگون شده و نصف ونيمه به او رسيده . حقيقت را من مثله مثله مي كنم تا بمانم روي صندليم ، تا يك نفر بالاتر از من خبرها را حذف نكند و به من خرده نگيرد كه چرا تو كارت را بلد نيستي . به من ازقبل اعلام شده كه روي چه خبرهاي كار كنم و سمت چه خبرهاي حتي آفتابي هم نشوم . به من گفته شده كه بهتر است با هوش سرشارم خبرهاي كودك آزاري ، تجاوز ، قتل هاي ناموسي و خيلي چيزهاي ديگر ، (آنقدر زياد كه اگر بخواهم همه شان را بگويم به يك واحد روزنامه نگاري جديد مي كشد . ) قلع وقمع كنم طوري كه خيلي از خبرها پس از درج فرسنگ ها با واقعيت دور مي شوند . حقيقت بيرون اتفاق مي افتد اما ما دوباره حقيقت را از نو بازسازي مي كنيم طوري كه انگار در زمان حادثه خودمان آنجا بوديم . چون روزنامه اينطور مي خواهد ، چون در غير اينصورت عذرم را مي خواهند ، چون مردم بيشتر از اين احتياج به ترس و وحشت ندارند ، چون اساسا خوب نيست كه خبرهاي بد گفته شود و من به خدا كه نمي دانم وقتي همين مردم هر روز با خبرهاي بد مواجه مي شوند و در همين هوا تنفس مي كنند ديگر چرا نبايد خاطرشان بيشتر از اين مكدر شود!
حالم بد است عين گزارش هاي كه هنوز ننوشتمشان .
