تبليغاتX
یک روز صبح در لندن

یک روز صبح در لندن

خنده دارترین لطیفه ی دنیا :

« دیشب خواب می دیدم

دارم پشمک می خورم .

بیدار که شدم پتو

غیبش زده بود !»

این لطیفه لوس مال جناب کرت ونه گوت است که در آخرین رمان منتشر شده اش به نام  « مردی بدون وطن » آمده است . غیر از این تکه لوس با بقیه کتاب حال کردم بخصوص که رمان شاهکار این نویسنده « سلاخ خانه شماره 5 » را قبلا خوانده بودم و می دانستم که با چه موجود طنز پرداری روبه رو هستم . اما تمام ماجرای مردی بدون وطن فقط به خواندن کتابش برنمی گردد :

1- این کتاب را از کتابفروشی محبوبم  چشمه خریدم ، اما دیروز  بعد از خریدن کتاب متوجه نکته ای شدم که در ماههای اخیر از آن غافل بودم و آن این بود : تمام کتاب های که در این مدت خوانده ام همگی متعلق به نشر چشمه است . یعنی من می رفتم داخل کتابفروشی  چشمه و از میان انبوه کتاب های که جلو و پشت پیشخوان و در قفسه ها بودند  فقط کتاب های منتشر شده از این نشر را می خریدم این مسئله مطمئتنا  فقط به خوب بودن کتاب های چشمه بر نمی گردد که مثلا کارش بهتر از نشرهای دیگر است چون یک عالمه کتاب های خوب دیگر هم جلوی چشم بودند و البته به محدودیت سلیقه من هم برنمی گردد ، البته امیدوارم . به نظر م فقط مربوط به این می  شود  که  صاحبان چشمه ، آقایان کیان خیلی خوب می دانند چطور کتاب های خودشان را در کتابفروشیشان بچینند تا بدجور به چشم بیاید .لابد زنده باد خانواده کیان که خوب بلد است از ماحصل سرمایه اش دفاع کند .

2- من همچنان به چشمه می روم تا یک روز خودم از رو بروم یا آقایان کیان ازمن تقدیر کنند.

3-  اولین بار بود ، حداقل تا جاییکه به یاد دارم کتاب ترجمه شده ای را می خواندم که  بیشتر از آنکه به فکر نویسنده اش باشم به فکر مترجمش بودم . وقتی کتاب را می خواندم مرتب به یاد آپارتمان آجر سه سانتی سرکوچه مان بودم ، در یکی از طبقات این آپارتمان علی اصغر بهرامی ، مترجم کتاب زندگی می کند  . من به او فکر می کردم که در مدت 12 سال همسایگی مان شاید فقط سه بار در کوچه دیده باشمش  و یکبار وقتی رفته بودم آش نذری به خانه شان ببرم  نیمرخ او را نشسته روی صندلی انتهای اتاق و پشت به میزش  دیدم در حالیکه اتاق تاریک بود . اما به جای مترجم همسرش را یکی در میا ن یعنی هر وقت پا بدهد در خیابان یا می بینم یا صدایش را می شنوم  . یکی از همسایه ها اصرار دارد که بگوید جناب بهرامی خل است . اما همسایه ما اصلا برایش مهم نیست که فکر کند عجب خل با حالی که سکوت  خانه را به بیرون ترجیح می دهد و بیشتر از آنکه به  همسایه های سایه وار وراجش گوش دهد  دوست دارد جملات امثال ونه گوت را کنار هم بگذارد . 

3- دلم می خواهد فردا آش رشته درست کنم و به بهانه دادن آش بروم خانه شان، آخر همیشه باید برای رفتن به خانه غریب ها  بهانه ای داشت و تازه بگویم بیاید آش را با هم بخوریم و کمی بعد که فکر کردم حالا حسابی خودمانی شدم  بپرسم آقای بهرامی چرا ما شما رو اینقدر کم می بینیم ؟ وقتی حوصله تا ن سربرود چکار می کنید که سرجایش بیاورید ؟ شما افسرده  نمی شوید که  آدم نمی بینید ؟من اصولا هر روز تا حداقل 20 تا آدم نبینم دلم آروم نمی گیره .......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:59 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

ديشب مجموعه داستا ن « يك جاي امن »  مرجان شير محمدي  و« مردي كه گورش را گم كرد »  حافظ  خياوي را خواندم و بعد از مدتها از خواندن داستان ايراني لذت بردم .بخصوص از داستان هاي كافه ، خواستگاري ، مهماني  خانم شير محمدي و داستا ن «مردي كه گورش را كم كرد » خیاوی كه سه  سطر شاهكار دارد ، آنقدر خوب كه به خريد ن كتابش مي ارزد : « گورم پنجاه متري از جاده دور است . چند روز كه بگذرد ، خاك وشن رويش را مي گيرد . كهنه اش مي كند و شبيه همين بيابان مي شود و راستي راستي گورم گم مي شود. خوب نيست آدم گورش گم بشود. جاي  چال شود كه كسي نداند. »
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:13 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

۱-سخن برسر اين نيست كه تو كيف خود را برداري و تركم كني

زنان بسياري در زمان خشم كيف برمي گيرند و مي روند .

سخن بر سر اين نيست كه من اين گونه مضطرب و آشفته سر

خاكستر سيگارم را بر روي مبل مي تكانم

مردان بسياري مبل را مي سوزانند ، زماني كه خشمگين اند .

به اين سادگي نيست

اين نه ربطي به تو دارد ....نه به من

كه دو صفر هستيم در پيوند با دايره ء عشق

و دو خط شتاب زده ء مدادي در حاشيه ء آن

همه چيز به اين ماهي سرخ بسته است ...

كه دريا آن را در ميان دستانمان جاي داد

و ما در ميان انگشتان له اش كرديم .

  تكه اي از شعر نزار قباني با عنوان« دوست سويسي »

 

 ۲-  ديشب فيلم  the edje of love را ديدم اگرچه فيلم رو دوست نداشتم اما يكي از شخصيت هاي زن فيلم جمله اي مي گفت كه خيلي برام آشنا بود . وقتي دوستش مي پرسيد كه آيا تو ويليام رو دوست داري يه لحظه مكث كرد و گفت : نمي دونم ،  اين روزها انگار فقط بايد كسي رو دوست داشت.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:24 AM  توسط نیلوفر رستمی  |