من منتظر نوری هستم در آسمان آبی ، گاهی سبز و سفید . و عجالتا می خواهم این نور تا آخر هفته خودش را نشان دهد . تلقین مهمترین راه برای رسیدن به خواسته هاست اما تقریبا 99 درصد ایرانی ها مشغول همین امر خطیر و روحانی هستند و به دنبال نوری یا حداقل هاله اش . ایران به دلیل تراکم انرژی حتما در آینده نزدیک خواهد ترکید یا آسمانش رنگ هلو می شود و از فرط نور همیشه خدا آفتابی خواهد بود و ما دیگر شب نخواهیم داشت وبرای دیدنش باید به جای دیگری برویم مثلا به لندن . . من امروز فهمیدم دیگر علاقه ام را به روزنامه نگاری از دست دادم پس یا باید به مدد تلقین و آسمان آبی به روزهای بهتر و شغل متفاوت تری مثلا پزشکی ، نجاری و معماری و ..فکر کنم یا در پهنه کوچک خانه ام بمانم و یا مثل مرده ای به روزنامه نگاری ادامه بدهم . پروین امامی اما دیشب بعد از مدت ها و درست وقتی کاملا احتیاج داشتم با کسی دردل کنم زنگ زد و من خودم را برای دو ساعت تخلیه روحی کردم و از آرزویم درباره نور گفتم و او هم به من اطمینان داد که من حتما این نور را تا آسمان آخرهفته ام خواهم دید و یک چرا که نه ! را هم برای تاییدش اضافه کرد. خب من هر طور فکر کنم و حتی اگر دلخوشی هم از این واژه تلقین نداشته باشم نمی توانم پروین امامی را ندیده بگیرم . پروین برای من هرکسی نیست مثل پیامبری در ساعت 12 شب دیشب در پشت خطوط تلفن برمن نازل شد و گفت تنها کاری که می کنم این است که به آسمان زل بزنم و گاهی که گردنم درد گرفت هم به زمین یا هر جای که دوست دارم . من با اطمینان حرف پروین که برایم هر کسی نیست بعد از آنکه تلفن را قطع کردم با خیال راحت به جای آنکه به فکرهای بیهوده و خستگی از روزنامه نگاری فکر کنم بهترین و لذت بخش ترین کار ممکن در آن لحظه (فقط همین کار برایم مقدور بود !) را انجام دادم و فیلم Revolutionary road را دیدم . در آن فیلم هم یکی از شخصیت ها به فکر تغییر و دنیای بهتر و دور شدن از ناامیدی پوچگرایانه بود اما عاقبت مرگ نصیبش شد . بعد از فیلم من مصرانه باز به نور فکر می کردم اگر چه نامیدانه معتقدم احمقانه ترین کارممکن است اما فکرش را دوست داشتم و هنوز و همیشه ... شاید چون راحترین کار جهان است .
